تبليغاتX
داستان مردان خدا: شهادت هنر مردان خداست

داستان مردان خدا: شهادت هنر مردان خداست

سربازان مردان خدا هستند وامام علی (ع)در مورد سربازی میفرمایند:سرباز زینت کشور است

درد دلی با مولا

سلام علی جان
مولای من سرور من
بدون مقدمه میخواستم با شما درد دلی گویم تا کمی آرام گیرم
آقا جانم
تو که خود سنگ صبور فقیران و مسکینان بودی چرا سنگ صبورت چاه بود؟
مولای من
چگونه اصحاب ثقیفه به خود اجازه دادند ترا خانه نشین و همسرت را آزرده و بیمار کنند؟
آقا
چگونه سفیانیان ملعون حاضر شدند در منبر ها و قنوت هایشان تو را لعن و نفرین کنند در حالی که هستی شان از دعای خیر تو بود
علی جان
تو خود بهتر میدانی که طعم درد و غم چیست
زیرا که خود ان را چشیده ای
مولای من
تو دردمندان را پناه و ملجا بودی
تو پدر یتیمان بودی
تو همنشین خرابه نشینان بودی
ای بزرگ مرد میدان شجاعت و دلاوری
ای که ذو الفقارت شاهد پیروزی برای اسلام بود
نمیدانم
نمیدانم آقا جان وقتی همسرت فاطمه را در برابر دیدگان تو و فرزندانت کتک زدند تو چه حالی داشتی
علی جان یاد آن صحنه ها
 آن غم ها و زجر ها
دل هر آزاده ای را آتش میزند
علی
ای مواج دلها
ای نور جان ها
ای خیبر شکن
راستی چگونه آرام بودی؟
و شاهد ظلم ها و شکنجه ها به بی بی دو عالم بودی؟
چگونه شد که توانستی
با دست خود او را کفن کنی؟
با چه دلی او را غسل دادی؟
و با چه حالی او را دفن کردی؟
وچگونه خاک بر پیکر آن یاس بی همتا ریختی؟
ای علی
ای یکه تاز عرصه های نبرد
در آن لحظات چه حالی داشتی؟
آه علی جان
و تو محرم اسراری جز چاه و نخلستان ها نیز نداشتی
علی جان
مرا بپذیر
باور کن
 رشته ای بر گردنم افکنده ای
باور کن
آن هنگام که سخت دلم میگیرد ودنیا
غربتکده ای را میماند
یاد و نام تو تسکین بخش الام من است
علی جان
از اینکه جسارت کردم مرا ببخش
علی جان
تو هستی من
زندگی من
درد من
درمان من
 غم من
سرور وشادمانی من هستی
علی جان
 تو در قلب من جای داری
مولای من
دوست دارم که دستهایت را در دست داشته باشم
ای آبروی عالمین
در دنیا و آخرت آبرویم بخش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 20:1  توسط احمد نصری  | 

6 گل از گلستان فرمایشات امام حسین

.جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد
2.هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع می شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود
3.رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد
4.بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است 
5. کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت
6.عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12:59  توسط احمد نصری  | 

محرم

 

 ماه محرم براي مذهب تشيّع ماهي است كه پيروزي، در متن فداكاري و خون به دست آمده است.

 اين خون سيد الشهدا است كه خونهاي همه ملت هاي اسلامي را به جوش مي آورد .
 سيدالشهدا _سلام الله عليه_ با همه اصحاب و عشيره اش قتل عام شدند،لكن مكتبشان را جلو بردند.

  شهادت حضرت سيدالشهدا مكتب را زنده كرد .
 زنده نگه داشتن عاشورا ، يك مسأله بسيار مهم سياسي _ عبادي است.

  كربلا كاخ ستمگري را با خون در هم كوبيد ، و كربلاي ما كاخ سلطنت شيطاني را فرو ريخت.

  كربلا را زنده نگه داريد و نام مبارك حضرت سيد الشهدا را زنده نگه داريد ، كه با زنده  بودن او اسلام زنده  نگه داشته مي شود.

  مسأله كربلا ، كه خودش در رأس مسائل سياسي هست ، بايد زنده بماند.

  ملت بزرگ ما بايد خاطره عاشورا را، با موازين اسلامي ، هر چه شكوهمندتر حفظ نمايد.

  اين محرم را زند ه نگه داريد؛ ما هر چه داريم از اين محرم است.

  محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است.

  تمام اين وحدت كلمه اي كه مبدأ پيروزي ما شد ، براي خاطر اين مجالس عزا و اين مجالس سوگواري و اين  مجالس تبليغ و ترويج اسلام شد.

  مجالس بزرگداشت سيد مظلومان و سرور آزادگان ، كه مجالس غلبه سپاه عقل بر جهل،و عدل بر ظلم، وامانت بر خيانت، و حكومت اسلامي بر حكومت طاغوت است ، هر چه با شكوه تر و فشرده تر بر پا شود ، و بيرق هاي خونين عاشورا به علامت حلول روز انتقام مظلوم و ظالم ، هر چه بيشتر افراشته شود.

   ماه محرم ماهي است كه مردم آماده اند براي شنيدن مطالب حق.


  گريه كردن بر عزاي امام حسين ، زنده نگه داشتن نهضت ، و زنده نگه داشتن همين معنا كه يك جمعيت كمي در مقابل يك امپراطوري بزرگ ايستاد ، دستور است.

  بايد سينه زدن هم محتوا داشته باشد.

  عاشورا روز عزاي عمومي ملت مظلوم است ، روز حماسه و تولد جديد اسلام و مسلمانان است.

   روح الله خمینی(ره)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:59  توسط دوست  | 

محرم:

  


محرم نخستین ماه از ماه‌های دوازده گانه قمری و یکی از ماه‌های حرام است که در دوران جاهلیت و نیز در اسلام، جنگ در آن تحریم شده بود.
شب و روز اول محرم به عنوان اول سال قمری دارای نماز و آداب خاصی است که در کتاب شریف مفاتیح الجنان بیان شده است.

محرم، ماه حزن و اندوه و عزاداری شیعیان در شهادت حضرت امام حسین علیه السلام است.
حوادث و وقایع فراوانی در ماه محرم رخ داده است که در زیر به برخی از آنها اشاره می‌شویم:

غزوه ذات الرقاع، فتح خیبر،  ورود امیر مؤمنان علی علیه السلام، حادثه خونین کربلا - تاسوعا و عاشورا و شهادت امام حسین علیه السلام و اسارت خاندان امام به کوفه و شام.

همچنین نقل است که به خلافت رسیدن عثمان، قتل محمد امین برادر مأمون عباسی، قتل جعفر برمکی و انقراض آل برمک و دولت برامکه، واقعه هولاکو و مستعصم و انقراض دولت بنی عباس در این ماه بوده است.

عروج حضرت ادریس به آسمان، استجابت دعای حضرت زکریا علیه السلام، عبور حضرت موسی علیه السلام از دریا و غرق شدن فرعونیان در نیل و عذاب اصحاب فیل نیز در ماه محرم رخ داده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 14:35  توسط دوست  | 

پرواز در عرفه

 

 

شهید احمد کاظمی

• هواپیماى سوخو را حاج‏احمد وارد نیروى هوایى سپاه كرد. مراسم افتتاحیه‏اش را همه انتظار داشتیم در تهران باشد، سردار  گفت: مى‏خوام مراسم افتتاحیه توى مشهد باشه . پایگاه هوایى مشهد كوچك بود. كفاف چنین برنامه‏اى را نمى‏داد. بعضى‏ها همین را به سردار گفتند. سردار ولى اصرار داشت مراسم توى مشهد باشد. با برج مراقبت هماهنگى‏هاى لازم شده بود. خلبان، بر فراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت على بن موسى الرّضا(ع) طواف داد. این را سردار ازش خواسته بود. خیلى‏ها تازه آن وقت دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش كند؛ همیشه مى‏گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(ع) بى‏نیاز نیستیم.

• مادر خواب سه تا ماهى را دیده بود؛ سه تا ماهى كه توى یك رودخانه، مى‏رفته‏اند به سمت دریا. مى‏گفت: یكى از اون ماهى‏ها، روى كمرش یك هلال ماه داشت، اصلاً انگار خود ماه بود، چون كه نور زیبا و خیره‏كننده‏اى ازش به طرف آسمون پاشیده مى‏شد. مادر وقتى خوابش را تعریف مى‏كرد، حال و هواى خاصى داشت. خیره شده بود به یك نقطه نامعلوم.

مى‏گفت: هزاران هزار ماهىِ دیگه توى اون رودخونه بودند كه با اون دو تا ماهى، دنبال این ماهى نورانى مى‏رفتند؛ یعنى اون ماهى، تمام ماهى‏ها رو داشت هدایت مى‏كرد به سمت دریا.

مادر گفت: محسن! مى‏دونم كه اون سه تا ماهى، تو و دو تا برادرت بودین، ولى نمى‏دونم اون ماهى نورانیه كدوم یكى‏تون بود. آن وقت‏ها احمد چهار سالش بود. بعدها توى جنگ، وقتى احمد فرمانده لشكر شده بود، مادر گاهى یاد خوابش مى‏افتاد. مى‏گفت: اون ماهى نورانى، احمدم بود!

مزار شهید احمد کاظمی

• همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تخت‏فولاد. به گلزار شهدا كه رسیدیم، گفت: بچه‏ها، دوست دارین، درى از درهاى بهشت رو به شما نشون بدم. گفتیم: چى از این بهتر، سردار!  كفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یكراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه. نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ كدام از ما نمى‏دانستیم كه این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نكشید كه خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت كرده بود كه حتماً كنار شهید خرازى دفنش كنند. دفنش هم كردند. تازه آن روز فهمیدیم كه بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود!

• ارادت خاصى به حضرت صدیقه طاهره(سلام‏اللَّه‏علیها)داشت. به نام حضرت، مجلس روضه زیاد مى‏گرفت. چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بى‏بى ساخت. توى مجالس روضه، هر بار كه ذكرى از مصیبت‏هاى حضرت مى‏رفت، چنان بى‏تاب مى‏شد كه قطرات اشك پهناى صورتش را مى‏گرفت و بر زمین مى‏ریخت.

خدا رحمت كند شهید محسن اسدى را. محافظ حاجى بود و همیشه همراه حاجى بود. براى ضبط صحبت‏هاى سردار، همیشه یك واكمن همراه خودش داشت. چند لحظه قبل از سقوط هواپیما، همان واكمن را روشن مى‏كند و چند جمله راجع به اوضاع و احوال خودشان مى‏گوید.

درست در لحظه‏هاى سقوط، صداى خونسرد و رساى حاجى بلند مى‏شود كه مى‏گوید: صلوات بفرست. همه صلوات مى‏فرستند. آخرین ذكرى كه از حاجى و دیگران در لحظه سقوط شنیده مى‏شود، ذكر مقدس«یافاطمه‏زهرا»(س)ست.

• گفت: آقاى امینى جایگاه من توى سپاه چیه؟

سؤال عجیب و غریبى بود! ولى مى‏دانستم بدون حكمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروى هوایى سپاه هستید سردار.

به صندلى‏اش اشاره كرد. گفت: آقاى امینى، شما ممكنه هیچ وقت به این موقعیتى كه من الآن دارم، نرسى؛ ولى من كه رسیدم، به شما مى‏گم كه این جا خبرى نیست!

آن وقت‏ها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود. با نیروهاى سرباز زیاد سر و كار داشتم. سردار ادامه داد و گفت: اگر توى پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن‏خون كردى امینى، این برات مى‏مونه؛ از این پست‏ها و درجه‏ها چیزى در نمى‏آد!

• آخرین جلسه‏اى كه سردار گذاشت، جلسه فرهنگى بود؛ یك روز قبل از شهادتش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:36  توسط احمد نصری  | 

داستان عبرت انگیز مردی كه هتك حرمت كرد!

كو آن دل شكسته و آن حالت؟

قلب

حاج جواد صباغ كه از معتبرترین تجار و معتمد سامرا بود حكایت كرده‌ كه سید علی نامی بود كه سابق بر این از جانب وزیر بغداد حاكم سامرا بود.

او از زوار غیر عرب نفری یك ریال  می‌گرفت تا رخصت ‍ زیارت و دخول در حرم عسكرین علیهما السلام دهد و برای مشخص شدن آنانكه وجه را پرداخته‌اند مهری به ساق پای ایشان می‌زد تا دفعات دیگر كه داخل روضه می‌شوند نشان باشد.

روزی بر در صحن مقدس نشسته بود و سه نفر ملازم او هم ایستاده و چوبی بلند در پیش خود نهاده و قافله زواری از عجم وارد شده بود پای هر یك را مهر می‌كرد و وجه را می‌گرفت و رخصت دخول می‌داد.

در این میان جوانی از اخیار عجم به همراه زنش كه از جمله اهل شرف و ناموس و حیاء و جمال بود آمد. جوان دو ریال داد، سید علی ساق پای آن جوان را مهر كرد و گفت: ساق آن زن را نیز باید مهر كنم . جوان گفت: هر دفعه كه این زن آمد یك ریال می‌دهد و نیازی به این فضیحت نیست!

سید علی گفت: ای رافضی بی دین! عصبیت و غیرت می‌كنی كه ساق پای زن تو را ببینم!!

گفت: اگر در میان این جمعیت، غیرت كنم اشتباه نكرده‌ام.

سید علی گفت: ممكن نیست تا ساق پای او را مهر نكنم اذن دخول بدهم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:5  توسط احمد نصری  | 

امام علی (ع)

امام علی (ع) می فرمایند:

۱-هیچ بنده ای مزه ایمان را نچشد مگر زمانی که دست از دروغ بکشد چه شوخی و چه جدی.

۲-صبر دو گونه است: یکی صبر در برابر مصیبت که پسندیده و زیباست و دیگری صبر در برابر حرام که زیبا تر است..

۳-دو صفحه در تورات است که در یکی نوشته :هر که بر دنیا غمین گردد بر قضا و قدر الهی غضب کرده و هر مومنی که از مصیبت خود به مخالف دین شکوه کند شکایت خدا را به دشمنش برده و هر که به مال در برابر توانگری تواضع کند دو سوم دینش از دست رفته ! آن که قرآن خواند و پس از مرگ به دوزخ رود از آنهاست که آیات الهی را به مسخره گرفته.

و در صفحه دیگر نوشته :هر که مشورت نکند پشیمان شود هر که در جمع مال انحصار طلب باشد او هلاک شود.

۴-برای آنکه خواهد به سوی خدا راهی گشاید فرو خوردن دو جرعه از محبوبترین راهها به سوی خداست:جرعه خشم که با حلم آن را فرو برند وجرعه غم که با صبر فرو خوردن.

و از محبوبترین راهها به سوی حق فرو ریختن دو قطره است:قطره اشک در دل شب و قطره ای خون در راه خدا و باز از محبوبترین راههای به جانب خدا دو گام است : گامی که مسلملن برداردو صفی را در راه خدا محکم سازد و گامی که راه صله رحم بردارد و این گام از آن یک افضل است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:9  توسط دوست  | 

فریاد وسکوت

    از خاطرات شلمچه نمی نویسم چرا که خاطراتم در مقابل دست نوشته های علم الهدی به

  گریه می افتند.         

  دستنوشته هایش پر است از اخلاص از پاکی از قرب.

  رشک میبرم به او به حق بودن او به سپیدی  و یکرنگی او.

 رشکم آید به چشم خود گاهی      که چنین خیره در تو مینگرد

 خواندم که گفته بود    :

 این خانه کوچک این سنگر این گردی درون زمین این گونی های بر هم تکیه شده پر از حرف است.

 پر از فریاد است .پر از غو غاست.

 صدای پر محبت اصغر وحرف زدن آرام رضاوخوش زبانی منصور. بغض گلویم را گرفته.

 قطرات اشکم هدیه آن باد .

 تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است .

 خدایا این خانه کوچک را برمن مبارک گردان.           

     دانشجوي شهيد سيد حسين علم الهدي

     سید حسین علم الهدی.

علم الهدی عزیز و علم الهداهای پاک

خود را لایق دعا برایتان نمی دانم اما باز میگویم:

خداوندا شهدای ما را به عالی ترین درجه قربت برسان.(آمین)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:42  توسط دوست  | 

خاطرات سربازی(قسمت سی و ششم)

...صبح یکشنبه یعنی ششم بهمن ماه برای من اتفاقاتی افتاد که خیلی برای من و هم خدمتی هایم جالب بود.بین دو زنگ در وقت استراحت ده دقیقه ای من کیانوش دانیاری را دیدم که دفترچه کوچکی به دست دارد و داخل ان جدول هایی کشیده بود و عمیقا در بحر ان رفته بود من به او گفتم چه کار میکنی اقای دانیاری؟ و او گفت دارم شعر میگم منم همینطوری به او گفتم یه چند تا کلمه هم به من بگو بلکی من هم شعر بگم و او حرف مرا جدی گرفت و گفت با کلمات"هستی و مرگ و چمدان و سیب"یک شعر بگو.وقت استراحت تمام شده بود و کلاس درس ما در داخل اسایشگاه شروع شده بود من هم شروع کردم به گفتن شعر و پس از چند دقیقه سروده خود را به کیانوش نشان دادم.نوشته بودم:
تمام هستی عمرم که صرف شد به رهت
چو مرگ در برم اید رها شوم ز برت
ولی بدان چمدانی زاه و انده من
به سیب روی تو لبخند میزند به تنت
کیانوش با دیدن این دو بیت خیلی مرا تشویق کرد و گفت شعری که گفتی هم وزن داره و هم قافیه لذا من که جو گیر شده بودم به او گفتم باز هم یک کلمه بگو و او گفت"حسن

خلق "و من سرودم:
وفا نکردی و رفتی برو برو ز برم
که حسن خلق فزونم نکرد چون شکرت
دوباره ان را به کیانوش نشان دادم واو لبخندی زد وگفت خیلی خوب است و اگه بخوای شعرت در قالب غزل باشه باید یه بیت دیگه هم اضافه کنی وباز من گفتم:
ولی بدان که کنون بعد عمر رفته من
نیاوری به کفت عشق و گوشه جگرت
ودوباره مورد تشویق کیانوش قرار گرفتم.واز همینجا بود که یک کار دیگر هم به برنامه های روزانه من اضافه شد و ان هم تلمذ نزد اقای دانیاری در رشته شعر و شاعری و قالب های شعری و عروض و قافیه و ...بود ضمن اینکه هر شعری میگفتم کیانوش  به همراه علی گلی باغ مهیاری و حمزه عرفانی ان را نقد میکردند و خیلی تشویق میکردند و میگفتند تو با این که رشته ات برقه ولی خوب شعر میگی و مخصوصا استعدادت در زمینه وزن خیلی خوب هست.من هم که حسابی به حرفهای انها باور پیدا کرده بودم حدود یک ربع قبل از خاموشی مینشستم و شعر میگفتم .شعر دومی هم که در تاریخ هفت بهمن گفتم و بعدها خیلی مشتری پیدا کرد به این ترتیب بود که:
کلاغ عمر دوماهه به زیر باران رفت

چو برف کز اثرگرمی بهاران رفت

دراین دوماهه چه ها رفت بر سر گورهان

که گفتنش بکند پر تلاطم این اذهان

بدان عزیز که خدمت نهایت درد است

در ان شبی که هوای قفس چنان سرد است

به صبح شنبه رژه میرویم چون رندان

به مارش طبل و دهل در درون این زندان

چو پنجشنبه بیاید به کوه باید رفت

دران هوای مه الود وه چه کاری سخت

دوباره صبح شد و افسر نگهبان هم

به اخم و داد فراوان به چهره ای در هم

قدم نهاده درون قفس به حال شتاب

به بانگ کف کفف و بر پا رهاند از ما خواب

چه خواب سخت و ملال اوری گذشته به من

همه سیاه و پریشان چو اتشین خرمن

به خواب بودم و شعری سروده ام ناجور

خدا نیاردم ان روز ان برم در گور

همای عمر دوماهه به زیر باران رفت

چو تیر کلت زعاف جناب سروان رفت

در این دوماهه چه خوش میگذشت بر گورهان

که گفتنش بکند شاد این همه اذهان

بدان عزیز که خدمت نهایت مستی است

دران شبی که رفاقت مشابه هستی است

به صبح شنبه رژه میرویم چون شیران

به راست قامتی سرزمینمان ایران

به لحظه لحظه عمرم که مانده ام به اراک

هزار خاطره دارم هزار یار پاک

خدای خوب و عزیزم خدای عشق و راز

کمک نما که دوباره ببینم ایشان باز

این شعر روز های اخر خیلی مشتری پیدا کرده بود و از زمین و اسمان این دفتر خاطرات بود که به سمت من می امد و من به رسم ادب می بایست این شعر را برای انها مینوشتم. ضمن اینکه بعضی از بچه ها شعر اختصاصی میخواستند و میخواستند که اسم اون ها در شعر باشه من هم از اون ها کلمات مورد علاقه شون را میپرسیدم و چهار پنج بیت شعر براشون میگفتم.اگرچه من در شعر گفتن سریع شده بودم ولی انصافا با مشغله های دیگری که برای خودم درست کرده بودم  بعضی وقت ها وقت کم میاوردم و مجبور میشدم از وقت خوابم بزنم و سفارش دوستان را انجام بدهم.در ضمن شعر هام را در این قسمت به نقد دوستان گذاشته ام.بگذریم
دو سه روز بعد اقای حنیف نیا مسیول گروه تواشیح اسم کسایی که توی تست قبول شده بودند را خواند.مسیله مهم این بود که چهار نفر از اسامی از گروهان جهاد ذوالفقار بود که من و سعید افشاری و اقای حامد نبی زاده و احمد رضا شریفی را شامل میشد.هر چند که احمد رضا به علت سرما خوردگی که گرفته بود از اول در تمرین ها حاضر نشد و سعید افشاری هم به دلیل کلکل کردن با حنیف نیا پس از چند جلسه تمرین از گروه محروم شد .
کار جدید هم جور شد و من علاوه بر  فعالیت های همگانی از   چهار و نیم صبح تا چهار و نیم عصر در کلاس قران و  و کلاس شاعری و شرکت در جلسه موسیقی سنتی و مطالعه منابع برای مسابقات در گروه تواشیح هم شروع به فعالیت کردم.پای ثابت گروه از اول تا اخر من و نبی زاده و اقای طاهر از گروهان جهاد عاشورا و اقای رییسی و  خود محمد حنیف نیا از گروهان شهادت ذوالفقار بود در این بین بعضی ها هم یک یا دو جلسه می امدند و کار را ادامه نمیدادند و دنبال کار را رها میکردند .یکی دیگر از بچه ها که تقریبا از اول در جلسات بود ولی بعد توسط محمد به دلیل دو جلسه غیبت کنار گذاشته شد شیرنژاد بود .او خیلی دوست داشت که باز هم در گروه شرکت کند ولی خوب محمد یه کم سخت گیر بود و حرف که میزد از ان بر نمیگشت.تنها کسی که من دلم نمیخواست از گروه حذف

بشه همون شیر نژاد بود که او هم از شهادت ذوالفقار بود و حتی دو روز قبل از اجرا هم اومد و گفت که وساطت کنیم دوباره برگرده و ما هم وساطت کردیم و موثر واقع نشد. آه چه کنم که هیچکس در این مدت به خواسته های دل من توجه نکرد!در اولین جلسه تمرین که برگزار شد همانطور که محمد گفته بود برای من نقشه های ویژه ای کشیده بود...    

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 22:13  توسط احمد نصری  | 

خاطرات سربازی(قسمت سی و پنجم)

... روز سه شنبه یکم بهمن ماه زمزمه هایی بود مبنی بر اینکه گشتی های امشب از بین کلاس دو جهاد هستند چون کلاس یکی ها یکشنبه دو هفته قبل به گشت رفته بودند .نزدیک ظهر با اعلام اسامی گشتی ها پشت شیشه من دیدم که بله من و حسین ارمین باید از ساعت هشت تا یازده بین برجک پنج و شش نگهبانی بدیم ولی هیچ چیز در مورد جزییات این کار نمیدانستیم. گشتها سه شیفت سه ساعتی بود یعنی هشت تا یازده ویازده تا دو و دو تا پنج.
 پس از  اتمام کار های روزانه سربازی که در دفتر گردان خدمت میکرد و فامیلش رعد بود اومد و گفت که گشتی های امشب با وضعیت کامل بیرون باشند چون باید به پاسدار خونه برند.پاسدار خونه جلوی در ورودی پادگان بود. این حرفها و تهدید ها برای بچه ها عادی شده بود لذا کسی به او محل نگذاشت.در واقع گروهان جهاد ذوالفقار ورودی یکم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت بچه های ویژه ای بودند و توی پادگان همه را عاصی کرده بودند.نه توی صف رفت و اومد میکردند و نه شبها پس از زمان خاموشی به خواب میرفتند.وضعیت غذا گرفتنشان هم هنوز بعد از یک ماه تغییر نکرده بود و یه جورایی همه مسیول های گردان از گروهان جهاد به عنوان بی نظم ترین گروهان پادگان حرف میزدند و چپ و راست ما را تنبیه میکردند.  یک ساعت بعد دوباره او اومد و لحن گفتنش جوری بود که ما دیگه مجبور شدیم راه بیفتیم به سمت پاسدار خونه.نزدیک اذان مغرب بود و میان راه افسر پاسدار ما را دید و از ماشین پیاده شد.در واقع ما باید همه راه را تا پایین میرفتیم ولی مثل اینکه اوضاع برعکس شده بود و او که ستوان سه بود بالا امده بود و لذا طبیعی بود که عصبانی باشد و ما را تنبیه کندلذا بیست سی تایی بیشین برپا به ما داد و میگفت افراد یه ضرب بشینند برپا و این عبارت را دایم تکرار میکرد و پاسبخشها راهم  به دلیل اینکه چند تا از سرباز ها نیامده بودند به حالت شنا پنج دقیقه ای نگه داشت.چون پاسبخش وظیفه دارد که همه سربازان را به موقع سر پست حاضر و یا از پست ترخیص نماید.افسر پس از اینکه ما را تنبیه کرد و یه کم دلش خنک شد شروع به توضیح دادن وظیفه گشتی ها کرد و به ما گفت که هر کسی را که دیدید باید برایش ایست بکشید و کلمه عبور از او بخواهید و اگر بلد نبود دستگیرش کنید. کلمه عبور اگر اشتباه نکنم "پرتقال گلستان سعدی تفنگ ژ3"بودکه بعدا که سر پست رفتیم به ما ابلاغ شد.پس از اتمام توضیحات ما برای نماز و صرف شام و ...  رفتیم.شام ما را زودتر از بقیه دادند و چون هوای ان شب بارانی بود پانچوهای خودمون را پوشیدیم و خنجر به دست و جیب اورکتها پراز خوراکی به سمت محل پاسدار خونه راه افتادیم .انجا هم افسر پس از حضور و غیاب ما را به دست پاسبخش ها سپرد که ما را سر پستمون بگذارند.پاسبخشی که ما را همراهی میکرد کاظم دوالی از بچه های درجه یک شهرضا بودساعت یک ربع به هشت در پاسدار خونه رسیدیم و افسر مربوط پس از حضور و غیاب ما را به دست پاسبخش ها سپرد تا ما را در جای مناسب قرار بدهند. ارش رحمتی و علی رضایی بین برجک هشت و هفت و عقیل رهنما و مهدی مرادی بین برجک هفت و شش مستقر شدند و من و کاظم و حسین و علی گلی و امید افشار پور به سمت برجک شش رهسپار شدیم.بیست سی متری مونده بود به برجک برسیم که که نگهبان برجک ایست جانداری کشید و ما هم همونطور که با هم حرف میزدیم بدون توجه به او به راه خودمون ادامه دادیم که اینبار سرباز گلن گدن تفنگ کلاش خود را کشید و گفت ایست سپس در خواست کلمه عبور کرد وما توضیح دادیم که برای گشتی اومدیم و کلمه عبور نداریم و به ما گفتند که ساعت نه و نیم کلمه عبور را به ما اعلام میکنند .خلاصه گفت که من این حرف ها حالیم نیست و یا باید کلمه عبور بدید و یا اینکه برگردید.من دیدم که کاظم قانع شده برگرده لذا به او نهیب زدم و گفتم این بابا ما را سر کار گذاشته ولی خوب چاره ای نبود.باور کنید که شنیدن صدای گلن گدن(به ترکی میشود رفت و برگشت) در ان سرمای بی نظیر هوا و نم نم باران و تاریکی هوا و سکوت حاکم برمنطقه هر ادم عاقلی را میخکوب میکند.با نگاهی که به هم کردیم قصد باز گشت گرفتیم و برگشتیم بریم که یهو اون سرباز زد زیر خنده و گفت که حال کردید چطوری سر کارتون گذاشتم؟محدوده نگهبانی من و حسین از همانجا شروع و تا دویست سیصد متری انجا  یعنی تا برجک پنج ادامه داشت بنابراین کمی اونجا ایستادیم و با اون سرباز حرف زدیم و مقداری خوراکی بهش دادیم و راه افتادیم که بین دو برجک محوله گشت بزنیم. زمان خیلی کند میگذشت و با اینکه من و حسین نان خشکه ها و پرتقال ها و ساندویچ و خلاصه هر چه داشتیم خورده بودیم ولی هنوز نیم ساعت بیشتر از سه ساعت زمان ما نگذشته بود.

سنگینی پانچو شانه هایم را خسته کرده بود و به دلیل بارش باران نمیتوانستم اون را از تنم بیرون بیاورم.هر ماشینی که از بیرون پادگان رد میشد من و حسین شروع به فریاد زدن میکردیم ایست...ایست... و اینطوری سر خودمان را گرم میکردیم واقعا لحظات لحظات سخت و ملال اوری شده بود.چند بار من و حسین فاصله بین دو برجک را پیمودیم.ساعت حدود نه سی و پنج دقیقه بود که کاظم اومد و کلمه عبور ان شب را به ما داد و رفت.ما همچنان قدم میزدیم ودر وسط راه بین برجک پنج و شش و به سمت برجک شش حرکت میکردیم که حسین متوجه حضور دو نفر در فاصله بیست سی متری پشت سرمون شد.برگشتیم و کمی با دقت بیشتر به انها نگاه کردیم از خط های قرمز شلوارشون فهمیدیم که لیسانسه اند و یا مال ذوالفقارند و یا مال عاشورا ما هم که حسابی سرمای هوا و خواب الودگی امنمان را بریده بود بطور همزمان و بلند گفتیم ایست...ایست.اونها یواش یواش به سمت خیابونی که به سمت اسایشگاه ها میرفت حرکت کردند و با حالت التماس گونه ای میگفتند که  شما مال شهادتید؟کاری به کار ما نداشته باشید و ...ولی وقتی عزم ما را جزم دیدند شروع به دویدن کردند و ما هم به دنبالشان اونها به دلیل اینکه پانچو نداشتند و بدن هاشون گرم بود خیلی سریع دویدند و  به سمت اسایشگاهشون رفتند که ما با تعقیب اونها به دو نکته پی بردیم.اولا اینکه اونها از گردان خودمون یعنی ذوالفقار بودند و دوم اینکه ما دیدیم اونها دمپایی پوشیده بودند لذا اینطور نتیجه گرفتیم که قصد فرار نداشته اند و اون حول و حوش دنبال چیزی میگشته اند لذا ما همون حوالی که انها مشغول بودند را حسابی گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم.البته من حدس زدم که ان ها دنبال سیگار بودند و سیگاراشون را اینجا مخفی کرده بودند و به حسین هم گفتم ولی او گفت خوب توی کمد هاشون هم میتونستند این کار را انجام بدهند و لی من گفتم با توجه به بازدید بازرس ها احتمالا اینها ناچار شدند که  بیایند و اینجا سیگار هاشون را مخفی کنند.این حادثه به چند دلیل برایم جالب بود اول اینکه کمی خواب از سرمون پرید و دلیل دوم هم اینکه به دلیل هیجانی که این موضوع داشت و ان مسافتی که دویدیم یه کم بدنمان گرم شد و سرمای هوا را که میرفت استخوانهایمان را هم منجمد کند کمی از ما دور کرد.دلیل سوم هم اینکه اون شب برای ما تبدیل به یه شب خاطره انگیز شد و من و حسین توانستیم با ناکام گذاشتن دو سرباز متخلف کمی به خود ببالیم.وفردا برای بقیه گشتی ها که جریان را تعریف میکردیم اونها میگفتند کاش ما جای شما بودیم.ساعت نزدیک ده بود و ما منتظر ماشین افسر نگهبانی بودیم که برای تعویض پاسدارهای داخل برجک ها به انجا میاومد.کم کم نور چراغ ماشین را دیدیم و وقتی ماشین نزدیک ما شد شروع به ایست کشیدن کردیم ولی انها بوق زدند و از کنار ما گذشتند در واقع تره هم برای ما خرد نکردند و شاید این به این خاطر بود که ما تفنگ نداشتیم. زمان با قدم زدن ما در طی مسیر میگذشت و انگار سرمای هوا عقربه های ساعت را هم سست کرده بود.ساعت ده و نیم تا یازده صدای سگها هم بلند شده بود و سکوت ان منطقه که گاهی ادم را میترساند جای خود را به صدایی دهشتناک تر داده بود.اینقدر کمرم در د گرفته بود که بدون هیچ تکلفی یکی دو دقیقه روی  زمین دراز کشیدم و به حسین گفتم پسر اگه ما را میذاشتند توی مرز نگهبانی بدیم باید چی کار میکردیم؟اونجا دیگه شوخی بردار نبود و هر لحظه ممکن بود از گوشه ای تیری به ما شلیک شود و یا یکی از پشت سر کارمان را یکسره کند و.او هم تایید کرد و در این شرایط ما به همت بچه های مرزدار افرین گفتیم و این ضرب المثل دایما در ذهنم تداعی میشد که "قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار اید"با حسین کلی در رابطه با مسایل مختلف از قبیل دانشگاه و درس و خصوصیت شهر هامون  و برنامه ریزی مون برای اینده و ... حرف زده بودیم و یه جورایی تواین ده بیست دقیقه هیچ چیز برای گفتن نداشتیم و فقط منتظر بودیم که پاسبخشمون بیاید و ما را از ان وضعیت نجات بدهدوبالاخره یلدای انتظار به سر امد و امیر مازندرانی از همون خیابونی که سرباز ها فرار کرده بودند همراه گشتی های جدید اومد.رامین و صابر امیری که پسر عمو بودند را جای من و حسین گذاشت و ما وسایلمون را تحویل دادیم.احساس سبکی کردم و با سرعت خودم را به اسایشگاه رساندم و  روی تختم دراز کشیدم .بچه های دیگه هم یکی یکی و دوتا دوتا میاومدند.اون شب هم با همه سرما ها و گذر دیر زمان گذشت و من منتظر اتفاقات جدید بودم.این هفته به خاطر پیگیری کار امریه ام  خیلی روحیه شاد و سر زنده ای داشتم.  


 با برداشته شدن مسیولیت نظافت سلف فراغت بال بیشتری به دست اورده بودم و شب ها نیم ساعت وقت برای شرکت در مسابقات صرف میکردم.یک ربع برای حفظ چهارده حدیث وقت میگذاشتم و یک ربع برای حفظ سوره حجرات. ضمن اینکه چند شب بود که پس از کار نظافت سلف من و احمد رضا شریفی و احمد رضا مرادی و اقای شاهمرادی به داخل سلف میرفتیم و اونها  اواز سنتی میخوندند و من لذت میبردم البته اونها به من هم تعارف میکردند ولی من که از کلاس سوم راهنمایی صدام را اکبند نگه داشته بودم روی خواندن نداشتم ومیگفتم که من صدام خوب نیست تا اینکه روز شنبه پنج بهمن ماه هنگام نماز ظهر اعلام کردند که کسایی که قبلا تو گروههایی مثل سرود تواشیح و تیاتر کار کرده اند.بیایند و تست بدهند تا برای جشن پیروزی انقلاب کار فرهنگی خودشون را شروع کنند من چون در دوره راهنمایی کار تواشیح انجام داده بودم برای این تست رفتم و یک قطعه از تواشیح ان دوره را که یادم مانده بود با صدایی لرزان و تقریبا نا امیدانه خواندم ولی مسیول گروه تواشیح که مال گروهان شهادت ذوالفقار بود گفت تو بیا من بلدم با تو چی کا کنم خیلی خوشحال شدم و البته دلواپس که یعنی این اقا میخواد با من چی کار کنه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:46  توسط احمد نصری  |